با تو بودن وبی تو بودن

باشگاه ورزشی فرهنگیB2

پدر و مادر صدایم را می شنوید

می خواهم یک نوشته ی زیبا تقدیم حضورتان کنم پس تا اخر این نوشته را بخوانید من پسری هستم که در پرورشگاه بزرگ شده ام و روزگار سختی را پشت سرگذاشتم و از بچگی پیش بچه هایی زندگی کردم که همدیگر را خواهر وبرادر صدا می زدیم. من با این بچه ها خوگرفته بودم طوری که اگر یکی از مابه بیماری مبتلامی شدیم احساس ناراحتی شدیدی میکردیم وتازمانی که بهبود نیافته بود دست از تلاش برای خوب شدنش بر نمی داشتیم وتا صبح بر بالین بستر او بیدارمی ماندیم. اما برای ما همه بچه ها در زمان کودکی راز بزرگی را نمی دانستیم که پدر ومادرهای ما چه کسانی هستند؟ آیامابایکدیگر خواهر و برادرهستیم یانه.روزها.ماه هاوسالهای طولانی گذشت و بیشتر مابه دانشگاه وارد شدیم وپس از تحصیلات عالیه به کار مشغول شدیم. من وهمه ی بچه های پرورش گاهی از یکدیگر جدا شدیم و رابطه ی صمیمانه مانند دوران کودکی نداشتیم. من که مجرد بودم به دنبال راز بزرگم که همان پدر ومادرم چه کسانی اند رفتم.امانمی دانستم آیا آنهااز دنیا رفته اندیا زنده اند. من سالهای طولانی انها راجستجو کردم اما نتیجه ای دریافت نکردم. ازخدای خودم خواستم که پدر و مادرم را پیدا کنم و از انها سوال های متعددی بپرسم مانند این که چرا مرا رهاکردند؟چرا به دنبالم برنگشتندو چراهای بی نهایتی که میتوانم سوال کنم.من حتی نام ونام خانوادگی واقعی خودم را نیز نمیدانستم. انگار این دعایم دیگر براورده نشده بودو من برخلاف دوستان پرورش گاهی ام کینه ای در دلم ازپدر ومادرم نداشتم وبرای انها آرزوی موفقیت میکردم و دعایی که من ازخدا کردم و اودرخواستم را اجابت نکرد ناراحت نیستم زیرا معتقدم قسمت وسرنوشت من این بودکه پدر ومادرم را نشناسم و بدون انها بزرگ شوم. اما دعا وحاجتی دیگری که از خداوند دارم این که صدا و ندای قلبم را به گوش انهابرساند. وقتی دلم برای انها تنگ می شود در خیال خودم با انها صحبت می کنم ودر اخر می گویم:پدر ومادر صدایم را می شنوید امیدوارم از این نوشته خوشتون اومده باشه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 14:10  توسط علیرضا فوادیان  | 

من می ترسم از

می ترسم از اینکه نوشته هایم را بخوانی وبرداشت سوئی داشته باشی می ترسم از آدمهایی که امروز دوستم داشته باشند وفردا دسمن خونینم باشند می ترسم از آدمهایی که امروز به من لبخند می زنند وفردا قهر خشم کنند می نرسم از آدمهایی که امروز با تعریف شان مرا به عرش می برند وفرداسخت بر رمینم می رنند می تر سم تز آدمهابی که امروز بای درد ودلم بنشینند وفردا رسوای عالمم بگردانند
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 12:2  توسط علیرضا فوادیان  |